close
تبلیغات در اینترنت
قسمت اول داستان واقعی عاشقانه مهران و زهرا
جمعه 25 آبان 1397
باسلام.من مهران 18 سال دارم میخوام واقعیت تلخ شکست عشقیمو براتون بگم. امیدوارم بخونین و جلب توجه شما عزیزان شه نظر هم بدین ممنون میشم دوست دارم نظرتونو بدونم. من قبل اون حادثه که میخوام بگم شرایط واسه دوست شدن و اینجور چیزا زیاد پیش اومده بود اما من خوشم نمیومد و بر عکس دوستام اهمیت نمیدادم و بیشتر یا تو اینترنت بودم یا با رفقا حال میکردیم. ماجرا از اون جایی شروع میشه که 2سال قبل تابستان 21مرداد ماه90 زلزله شدیدی اومد(6.2 ریشتر)جمعیت ریخته بودن کوچه خیابون و بیشتر تو محله یا فصای سبز و پارک چادر…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • fatemeh
  • roya2
  • ali2002
  • sama77
  • alireza
تبلیغات
جای تبلیغات شما
عضویت در سایت

    برای عضویت در سایت عاشقانه از لینک زیر استفاده کنید:

    عضویت

تماس با مدیریت سایت

تماس با مدیریت سایت


گاهی

گاهی عمر تلف میشود ؛

به پای یک احساس ….


حمایت ازسایت ف×م

درصورت مفید بودن مطالب،برای حمایت ازف×م کد زیر را کپی کنید و در وبلاگ و یا سایت خود قرار دهید.

سایت عاشقانه ف×م


پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
شعر های عاشقانه کارت عروسی
بک بنگراد
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 21
  • کل نظرات : 64
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 895
  • افراد آنلاین : 1
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 52
  • گوگل امروز : 0
  • بازدید دیروز : 11
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفتگی : 155
  • بازدید ماهانه : 383
  • بازدید سالانه : 2,614
  • بازدید کل : 81,947
  • اطلاعات
  • امروز : جمعه 25 آبان 1397
  • آی پی شما : 54.147.142.16
  • مرورگر شما :
آخرین کاربران
اتاق آرزو
پیج های ما در رسانه ها




آغوشت ...

دلـم
خواب اصحاب کهف میــخواهد
در آغوشت ...
درباره سایت عاشقانهf~m

  f--m.r98.irبزرگ ترین سایت عاشقانه مطالب عاشقانه,تصاویر عاشقانه,دل نوشته,اس ام اس عاشقانه

"هرگونه انتقاد و پیشنهادی پذیرفته می شود"

ورود به تالار گفتو گو

گالری سایت

عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
سال 93 رو چه جوری پشت سر گذاشتی؟





نظر سنجی
نظرتون در رابطه با سایت ف×م




نویسندگان
دیگرامکانات

ابزار های عاشقانه برای وبلاگ

هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
قسمت اول داستان واقعی عاشقانه مهران و زهرا
  • تعداد بازدید : 171
  • باسلام.من مهران 18 سال دارم میخوام واقعیت تلخ شکست عشقیمو براتون بگم.

    امیدوارم بخونین و جلب توجه شما عزیزان شه نظر هم بدین ممنون میشم دوست دارم نظرتونو بدونم.

    من قبل اون حادثه که میخوام بگم شرایط واسه دوست شدن و اینجور چیزا زیاد پیش اومده بود اما من خوشم نمیومد و بر عکس دوستام اهمیت نمیدادم و بیشتر یا تو اینترنت بودم یا با رفقا حال میکردیم.

    ماجرا از اون جایی شروع میشه که 2سال قبل تابستان 21مرداد ماه90 زلزله شدیدی اومد(6.2

    ریشتر)جمعیت ریخته بودن کوچه خیابون و بیشتر تو محله یا فصای سبز و پارک چادر زدن ما هم تو

    فضای سبز که وسط خیابون نزدیک خونمون بود چادر زذیم جمعیت غوغا میکرد درسته مصیبت کشیدم و

    با سردی هوای و نزدیک شدن به پاییز و ضرر مالی خوردن ولی با این حال با رفیقامون از صبح تا شب

    میگفتیم دور هم میخندیدیم یه روزی وقتی با دوستام قدم میزدیم دختری چشامو بدجوری گرفت خیلی

    خوشگل بود من اون روز بعد فرداش همش نگاش میکرذمو اونم بهم نگاه میکرد تصمیم گرفتم بهش

    شماره بدم پس دنبال یه شرایط گشتم تا جور شد سریع رفتم بهش دادم اونم با لبخند گرفت بعد

    آشنای و چنتا سوال که تا به حال با چن نفر بودی که هردومون بار اولمون بود چاذرشون نزدیک چادر ما

    بود و همه روز میدیدمش بعد یه ماه دوستی دیگه چادرا رو بستیم اومدیم همگی خونه دوستی ما

    ادامه داشت خیلی بهم وایسته شده بودیم دوسش داشتم و عاشقش بودم حتی پیشنهاد ازدواجم

    دادم وقرار شد بعد3سال که20 سالم میشد با خانوادم صحبت کنم بریم خواستگاریش اونم قبول کرد

    نزذیک2سال گدشت هر روز ی عالمه واسه اون و واسه خودم شارژ میخریدم و حرف میزدیم واسه روز

    ازدواج لحظه شماری میکردیم هر روز 6تومن راحت شارژ مصرف میکردم با اینکه تموم شارژاشو من

    میخریدم اما اوت فقط تک میزد من زنگ جذابیت موضوع از اینجاس اوایل مهر92 بود که مدرسه ما

    همیشه شیفتش صبح بود اما مال اون هر 2هفته عوض میشد خونشون نزدیکای خونه ما بود اکثرا موقع

    رفتن به مدرسه میدیدمش که منتظر سرویس ایستاده خلاصه اخرین پنجشنبه ای بود که قرار بود از

    شنبه شیفت صبح شه منم بی قرارش بودم که عصر بیاد البته رابطه من با اون خیلی تو روحیم تاثیر

    گذاشته بود پر انرژی بودمو بخصوص تو درسام جلو میزدم خلاصه دوستان اومد و اس داد:سلام عشقم

    خوبی؟دلم برات تنگ شده بود..منم بی صبرانه نوشتم:سلام عشقم خسته نباشی میتونی بحرفی؟

    گفت:نه خواهر بزرگم پیشمه..چنتا اس دادیم بعد تک زد زنگ زدم بعد30دقیقه حرف زدن و میمیرم براتو

    ایجور حرفا گفت:میشه چیزی بگم؟گفتم:اره عشقم بگو.گفت:میخوام فردا بغلت کنم و از نزدیک ببینمت

    من کلا مطمعن شدم میمیره واسم گفتم چرا که نه.شنبه قرار گذاشتیم صبح قبل مدرسه هم دیگه

    ببینیم قرارمون یه ساختمون نیمه کاره بود که امکان نداشت کسی ببینه امن بود ما دوتامون پنجشنبه و

    جمعه بزور گذروندیم از شدت هیجان ملاقات حتی شبا از شدت هیجان نمیتونستیم بخواییم خلاصه

    دوستان شنبه صبح ساعت 5:30 بیدار شدم کلی به خودم رسیدم ساعت6اس زدم:عشقم خواب

    نمونی ها..دیر میشه بیا خوابی:اس داد:نه مگه میشه خواب باشم عشقم باشه بیا بای..با خوشحالی

    یه مشت زدم دیوار اتاقم کیفمو برداشتم پریدم بیرون رفتم 1 دقیقه دیگه رسیدم اونجا 1دقیقه منتظر

    موندم که یه دفعه.....ادامه دارد..نظر یادتون نره هدف از نوشتن اینکه اخر عاشقی هم باشه باز نمیشه

    چون دنیا پر ادماها با ظاهر گرگنما هست بقیشم میزارم براتون امیداوارم مدیر سایت قبول کنه..

    LONE007

    -----------------------------

    نویسنده : f~m تاریخ : یکشنبه 10 فروردين 1393 امتیاز :
    موضوعات : داستان های عاشقانه ,
    برچسب ها : داستان , عاشقانه , قصه , رمان ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    ♥♥♥♥♥♥
    ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ
    ♥♥♥..اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ وعَجِّلْ فَرَجَهُمْ ...♥♥♥
    ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ


    اسم اس های شما
    پیامک ها